مدح و شهادت حضرت حمزه سیدالشهدا علیهالسلام
ای شـیـر خـدا و شـیر احمد ای یــار و فــدایـی مـحــمّــد ای عـمِّ رسـول و عمِّ حـیدر بر خـتـم رسـل عـلـیِ دیگـر سـر تـا به قـدم هـمه فـتـوّت شـمـشـیـر تـو حـامی نـبـوّت ایـثار ز تو، شجـاعت از تو حکم از نبی و اطاعت از تو روی تو به بدر نور بخـشید شمـشیر تو در اُحد درخـشید تـو قـلـب رسـول را امـیـدی سـردار مـبـارز و شـهـیــدی تـاریـخ کـنـد هـمـاره اعــلام کـز بَـدوِ طـلـوع دینِ اسـلام حـمـزه همهجا محـمّـدی بود احـیـاگـر دیـن احـمـدی بـود ای شـیـر خـدا! سـلام بر تو شمـشـیر خـدا! سـلام بـر تو روزی که ز جور خصمِ نا اهل وز بغض و عداوت ابوجهل بــردنـد هـجــوم بـر مـحـمّـد زد لطمه عـدو به جان احمد از هـمسر خویش تا شـنیدی با خشم به هر طرف دویدی فریاد زدی کجاست بوجهـل آن سنـگدلِ ز اصل نا اهل فـریاد زدی که ای ستـمگـر این مـزد جـفـایت بـا پیـمـبر زین واقـعـه تـلـخ بود کامت دل برد به مسجـد الحـرامت دیـدی که رسـول حـیّ دادار بنشسته غریب و بیکس و یار از سوز درون، زدی صدایش گلبوسه زدی به دست و پایش کای سـیـّد و سـرورم محـمّد فــرزنــد بـــرادرم مـحــمــّد من حـمزهام، ای سرم فدایت پیـوسـتـه کـنـم ز تو حـمایت فــرمـود رســول حـیّ داور کـای عــمّ گـرامـی پـیــمـبـر من عـفـو و کـرم بُوَد مرامم هرگـز نـه به فـکـر انتـقـامم تا نور دهی به هر دو عـیـنم خـوشـنود کـن از شهـادتـینم دُر از لب همچو لعل سفـتی از قـلـب، شـهـادتـیـن گـفـتی بُرد از سخنت رسول حق نوش لبـخـنـد زنـان گـشود آغـوش کـای عــمّ گــرامـی نـکـویـم ایـن بـود هــمـیـشـه آرزویـم بـا قـصـّۀ حـمـزه و پـیـمـبـر یـاد آمـدم از عـمـوی دیـگـر عـبّــاس عـلـی گـل مــدیـنـه آب آور بــلــبــل مــدیـــنـــه سقّای نـخـورده آب در بحـر گشته جگرش کباب در بحر دل را ز شــراره تــاب داده از اشــک بــه آب، آب داده یک باغِ مـدیـنه دیده در آب تصویرِ سکـیـنه دیده در آب دریاش روان ز هر دو عین است خجلتزده از لب حسین است با یک یمِ اشک و یک یم خون لبتشنه شد از فرات بیرون بار غـم تـشنگان به دوشـش در سینه شرر، به دل خروشش یاد لب خـشک شـیـرخـواره میزد بـه وجـود او شـراره جان کرده سپر به تیر دشمن گردیده جدا دو دستش از تن تیری ز کمان رسید بر مشک از دیدۀ مشک شد روان اشک عبّاس نگه به آب میدوخت آب از غم او چو شعله میسوخت ای حـمـزۀ کـربـلا اباالفضل سـیـنـه سـپـر بـلا ابـا لـفضل سوزی که هماره سوزِ «میثم» آتـش فِـکَـنَـد بـه قـلـب عـالـم |